۱۳۸۳/۱۲/۱۴ - 22:18:00

   نسخه چاپي خبر   اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد
داستان هاي كلاسيك فارسي خويشاوند آثار ونه گات هستند
علی اصغر بهرامی، مترجم توانایی که به مدد او جامعه کتابخوان ایرانی توانست با یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر امریکا یعنی «کرت ونه گات» آشنا شود باز هم با ترجمه اثر دیگری از این نویسنده، نام خود را بر سر زبان‌ها انداخته است.





تهران _ 15 اردیبهشت 1364 _ سایت کتاب

گروه گفت و گو: علی اصغر بهرامی، مترجم توانایی که به مدد او جامعه کتابخوان ایرانی توانست با یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر امریکا یعنی «کرت ونه گات» آشنا شود باز هم با ترجمه اثر دیگری از این نویسنده، نام خود را بر سر زبان‌ها انداخته است.

نام این کتاب «گهواره گربه» است و به زودی توسط نشر افق روانه بازار کتاب می‌شود. او تا بحال بیست و سه عنوان کتاب ترجمه کرده است. کتاب‌هایی شامل قصه، اساطیر، روان شناسی، تاریخ، نقد و ... . «مجموعه مقالاتی درباره زندگی و آثار تی. اس. الیوت»، «سلاخ‌خانه شماره پنچ»، «شب مادر» (انتشارات روشنگران) «گالاپاگوس» (نشر مروارید)، «سلاخ‌خانه شماره پنج، نگاه دیگر» ــ نقد و بررسی زندگی و آثار ونه گوت و سلاخ‌خانه شماره پنج (روشنگران) و همچنین سه اثر از جی. جی. بالارد؛ «برج»، «امپراتوری خورشید» (نشر چشمه) و «منطقه مصیبت‌زده» (نشر رشد) همراه با پیش گفتاری‌های مفصل این سه اثر از جمله آثاری هستند که این نویسنده در حوزه ادبیات آن‌ها را ترجمه کرده است.

«بی‌در کجا» (خاطرات ادوارد سعید)، «اساطیر مشرق زمین»، اثر ژوزف کمبل «ایمان یا بی‌ایمانی» (مکاتبات امبرتو اکو و اسقف مارتینی) «نقش زنان در انقلاب کوبا» (خاطرات رزمی یکی از چریک‌های زن سیرا مائستر است به علاوه تعداد زیادی قصه و مقاله و شعر چه ترجمه و چه تالیفی که در نشریاتی چون چیستا، آدینه، کارنامه، بایا، کتاب ماه، دانش و مردم ... به چاپ رسیده اند دیگر فعالیت‌هایی هستند که علی اصغر بهرامی در حوزه ترجمه و ادبیات داشته است.

با این مترجم شیرازی گفت و گویی کرده‌ایم که می‌خوانید:



* برای شروع بهتر نیست کمی از خودتان بگویید. این که فعالیت ادبی را از کی آغاز کردید و چگونه؟



ــ من در سال 1319 در شیراز به دنیا آمده‌ام (هرچند نمی‌دانم چرا وزارت ارشاد در شناسنامه کتاب‌ها سال 1326 آورده است) از چهار تا چهارده سالگی در نی‌ریز فارس زندگی کرده‌ام و بعد‌ها نیز همچنان رابطه‌ام را با نی‌ریز حفظ کرده‌ام. نی‌ریز یکی از بهترین لهجه‌های فارسی را دارد. دیپلم را از دبیرستان شاهپور شیراز گرفته‌ام و تحصیلات دانشگاهی را در شیراز (زبان و ادبیات انگلیسی) و دانشگاه سیدنی استرالیا (تدریس زبان انگلیسی) گذرانده‌ام ــ البته با بورس دولت استرالیا ــ دوران معلمی را هم در سمنان (8 سال) و باقی را در شیراز (بیشتر در همان دبیرستان شاپور و دانشسرا و ... ) خدمت کرده‌ام. پس از بازنشستگی دوازده سالی است که تهرانی شده‌ام.

من از 9 سالگی روزنامه خوان شدم. (روزنامه ستاره و بعد طوفان و شورش) از سن یازده، دوازده سالگی دیگر کتابخوان پروپاقرصی بودم که البته بیشتر قصه می‌خواند و رمان‌هایی که گاهی به علت نداشتن صفحه عنوان حتی اسم آن‌ها را هم نمی‌دانستم. همین چند سال قبل بود که فهمیدم اسم یکی از آن کتاب‌ها «دختر قفقاز» بوده است. همیشه بعد از خواندن هر رمان، قصه را در عالم تخیل ادامه می‌دادم، که این ادامه قصه گاهی از وسط قصه شروع می‌شد. قصه‌ها را به میل خودم در خیالبافی‌هایم به پایان می‌رساندم و کلی هم به خودم افتخار می‌کردم. انبوه داستان‌های پاورقی هم بود که در روزنامه‌هایی چون «آسیای جوان» و «ترقی» یا «سپید و سیاه» و «روشنفکر» و ... به چاپ می‌رسید. یادم هست رمان «لولیتا» را مجله ترقی چاپ می‌کرد که من چیزی از آن نفهمیدم. به نظرم مشتی گفت و گوی بی‌معنی و بی‌سر و ته می‌آمد. سال‌ها بعد که آنونس آن را در یکی از سینماهای پایتخت دیدم و گوینده با صدایی سراپا تحکم پرسید «چگونه جرات کردند فیلمی از لولیتا بسازند؟» بود که فهمیدم عجب داستانی بوده است. ولی «اسرار دریاچه بختگان» ترقی را حسابی فهمیدم و هنوز هم یادم است. اما دریاچه بختگان آقای مدرسی (این را آقای عابدینی گفت) هیچ نسبتی به دریاچه بختگان واقعی نداشت. اولی آب آن شیرین است و پری دریایی دارد، آن هم چه پری‌هایی که با راوی روی هم می‌ریزند و راوی در نهایت در قهوه خانه «ابرقو» (ابرقو کجا، دریاچه بختگان کجا!) خاکستر نشین می‌شود و به همان خاطرات گذشته دل خوش می‌کند. و دومی یک پارچه نمک است. نمک خالص !

بهرحال انبوه رمان‌هایی که از آقای بلادی کرایه می‌کردم، به شبی یک قران، ذهن مرا پر می‌کردند. خدا حفظ کند این آقای بلادی را. هنوز هم به همان هیئت در همان کتاب فروشی کوچک در ضلع جنوبی خیابان زند شیراز حی و حاضر است و با همان لبخند مهربان و صدای مهربان‌تر با مراجعین اختلاط می‌کند. سلام آقای بلادی !

بعدها بود که فهمیدم از میان کتاب‌هایی که حتا شب‌ها زیر نور ماه می‌خواندم مثلا «عشق نخستین» اثر تورگنیف از نویسندگان سرشناس جهان است. علاوه‌ بر اين كتاب‌ها، رمان‌هاي ديگري هم بودند كه به صورت هفتگي منتشر مي‌شدند و من مشتري ثابت‌شان بودم. رمان‌هايي مثل «غرش توفان»، «ژوزف باسامو»، «پاردایان‌ها» و «خاطرات تام سایر» که با اسم «برده فراری» منتشر می‌شد و ...



* چه شد که به سراغ ترجمه رفتید. آن هم با آن قوه تخیل قوی که از آن حرف می‌زنید و سیل بی‌امان رمان و قصه‌هایی که می‌خواندید. چطور سراغ نویسندگی نرفتید؟



ــ اول تصمیم داشتم روزنامه نگار شوم. که صد البته به سبک و سیاق کریم پور شیرازی، اما با کودتای 28 مرداد و سقوط دکتر مصدق آتش شوق روزنامه نگاری من هم از بنیاد خاموش شد. پس خواستم شاعر کبیری شوم. اما به جای آن در نهایت مترجم متوسطی از کار درآمدم. در دوره دبیرستان غزل می‌ساختم که گاهی چیزی مثل این بیت از آب در می‌آمد:

«بزن آتش به سیگارم که در پشت حجاب دود

کسی آگه نباشد که من چشم تری دارم»

که حاصل این سانتی مانتالیسم دخانیاتی دو تا ریه ویران است و یک قلب علیل. «فاعتبر و یا الو الابصار». برای کسانی که مثل من عربی بلد نیستند یعنی عبرت بگیرید‌ای کسانی که دارای دیدگان بینا هستید!

باری بگذریم.

چنین شکسته بسته من پیر می‌شوم

و بهار همچنان

در ذهن درختان باغ می‌شکفد.

صبح عید به دیدارت می‌آیم

صبحانه‌ای بر مزارت می‌خورم

سیگاری می‌گیرانم

و سونات هفتم را بلند می‌کنم ...

این «شروه» چند سال قبل گمانم در «آدینه» چاپ شد. تعدادی از شعرهای دهه چهل و پنچاه هم در «چیستا» چاپ شده‌اند.



* نگفتید چطور مترجم شدید.



ــ برای کارهای ادبی از آن جمله کار ترجمه، نمی‌توان تاریخ دقیقی تعیین کرد. بگذریم که به یک معنا، به معنا اعم ترجمه، آدمی همیشه به نحوی در حال ترجمه کردن است. مثل خواندن غزلی از حافظ یا فلان شعر یا نثری که در کتاب‌های درسی و غیر درسی خوانده‌ایم و می‌خوانیم. یا هنگامی که داریم با کسی به لهجه‌ای غیر از لهجه بومی مان حرف می‌زنیم، زبان دیگر که جای خود دارد. اما در مورد خودم ترجمه به معنای اخص آن، از دانشگاه که بگذریم (حتا یک بار در سال سوم، سعی کردم شاه لیر شکسپیر راترجمه کنم ! که البته سر زا رفت) دهه چهل تعدادی شعر و قصه ترجمه کردم و بعد نشستم به ترجمه نمایش نامه‌های «ادوارد آلبی». آن سال‌ها تئاتر ابزورد رایج شده بود. کلمه «ابزورد» را «پوچ» ترجمه کرده بودند و روی هم به این نوع نمایش می‌گفتند: «تئاتر پوچی». بعد هم کلمه «پوچی» را معنی می‌کردند که بله، یعنی اینکه زندگی پوچ است (شنیده‌ام هنوز هم یکی از استادان از همین معنا حرف زده است) می‌خواستم نشان دهم اولا کلمه «ابزورد» مربوط به قالب این ژانر تئاتری است و ربطی به محتوای آن ندارد. ترجمه درست این کلمه هم «بی‌سر و ته» است. نمایش دور خودش می‌چرخد و به جای اولش برمی گردد (رویای آمریکایی)؛ و گرنه زندگی و کار جهان بیهوده و تهی از امید نیست که هیچ، خیلی هم جدی است. اما این پروژه هم نیمه کاره رها شد. رفت تا سال 62 (البته به غیر از سال 57 که بخش اول «ایران، سراب قدرت» را برای بچه‌های دانشگاه شیراز، رشته مردم‌شناسی ترجمه کردم)، که باز نشستم به ترجمه. و این بار موفق شدم. نمی‌دانم شاید به این دلیل که از نظر روانی و عاطفی آرام‌تر شده بودم، یا نه شاید هم به این دلیل که به آرامش نیاز داشتم. اول نمایش نامه‌های آلبی را جمع و جور کردم. «رویای آمریکایی» همین چند سال قبل چاپ شد اما «مرگ بسی اسمیت» هنوز هم روی دستم مانده است. به دنبال آن یک مجموعه قصه ــ «منطقه مصیبت زده» اثر بالارد ــ و یک متن مردم‌شناسی ــ «آدمیان و سرزمین‌ها» اثر مارگرت مید ــ را ترجمه کردم. که این دومی همین پارسال بیرون آمد.



* شما نخستین مترجمی بودیدکه «کرت ونه گات» را به خوانندگان ایرانی معرفی کردید. آن هم با شاهکارش یعنی «سلاخ‌خانه شماره پنج». با ونه گات چگونه آشنا شدید و اولین بار کی آثار این نویسنده را به چاپ رساندید؟



ــ سال 63 یکی از آشنایان گفت ناشری را در تهران می‌شناسد که دنبال کسانی مثل من می‌گردد که خودشان برای ترجمه، کتاب پیشنهاد کنند. من هم با همین « سلاخ‌خانه شماره پنج » و چند کتاب دیگر آمدم تهران و قرار شد به روال کار آن‌ها فصل اول کتاب را ترجمه کنم و با متن انگلیسی آن برایش بفرستم تا ترتیب قرارداد و باقی قضایا را بدهند. برگشتم شیراز و ترجمه فصل اول و متن انگلیسی را برایشان فرستادم اما حتا جواب نامه مرا هم ندادند. اما من ترجمه کتاب را ترجمه کردم و تا سال 68 هفت جلد کتاب ترجمه کردم که یکی از آن‌ها ــ «اساطیر خاورمیانه» اثر هوک ــ را انتشارات روشنگران در سال 69 منتشر کرد. (همان سال جزیی سکته‌ای هم کردم). سال 70 آمدم تهران برای چاپ کتاب‌ها. «سلاخ‌خانه شماره پنج » بین سه ناشر دست به دست شد که یکی از آن‌ها از ناشران بسیار معتبر است. ایشان کتاب را بی‌ارزش خواند و گفت که قابل چاپ نیست. آن هم کتابی كه چهاردهمین رمان بزرگ قرن شناخته شده است. سرانجام هم انتشارات روشنگران به اعتبار خودم و به خاطر آشنایی با من این کتاب را حاضر شد چاپ کند. چاپ اول آن درست به بازار نیامد و در عمل کتاب حرام شد. بگذریم که نه نویسنده را کسی می‌شناخت و نه مترجم آن را. فقط چند تن از اهالی کتاب گوشه و کنار از آن تعریف کردند.



* ونه گوت در نظر شما چه ویژگی‌هایی داشت که آثار او را برای ترجمه انتخاب کردید؟ اصلا چرا این نویسنده و نه مثلا پل استر یا جی. دی سلینجر؟



ــ در زندگی «تصادف» یا «اتفاق» نقش بزرگی ایفا می‌کند که این خود یکی از ویژگی‌های ونه گوت و آثار اوست. تصادف مکرر، پارامتر تعیین کننده روایت همین «گهواره گربه» (برچینک بازی) است و عمدتا «تصادف» است که رمان را به پیش می‌برد. آثار ونه گوت را می‌توان مثل تقریبا هر اثر دیگری، از زاویه‌های گوناگون نگاه کرد. برای آشنایی با ونهگوت و شناخت دنیای او و تحلیل آثارش بالاخص «سلاخ‌خانه شماره پنج» خوب است به کتاب «سلاخ‌خانه شماره پنج ــ نگاه دیگر ــ» اثر والتر جمیز میلر و بانی ای. نلسون مراجعه کنید. اما چیزی که برای من بسیار جالب است شباهت عجیب و غریب شخصیت‌های ونه گات با شخصیت‌های نوعی قصه‌های مشرق زمین است. آدم‌هایی مثل «امیر ارسلان نامدار»، «سندباد بحری»، «علی بن مجدالدین» (حکایت علی بن محمد و کنیزک) یا سلیم جواهری. این شخصیت‌ها اصولا آدم‌هایی منفعل (پاسیو) هستند. آن چه سرنوشت آنان را رقم می‌زند نه اقدام‌ها و کردارهای فردی که «تصادف» است. «اتفاق» است. تصادف‌های میمون یا نا میمون. پدیدآورنده رویدادها نیستند حوادث بر آنان اتفاق می‌افتند. بازیچه و دستخوش زمان و رویدادها هستند. (در سلاخ‌خانه شماره پنج آدمی اسیر زمان است. مثل کفشدوزکی که اسیر یک پاره کهربا شده باشد). و جالب آن که در همین حکایت علی بن مجدالدین و کنیزک تنها یک نفر موجد دگرگونی است، روال قصه را تغییر می‌دهد، دارای فردیت است، تسلیم محض نیست و متجاوز به حقوق پذیرفته شده دیگران است. این مرد که علی را با روغن بنگ بیهوش می‌کند و زمرد یعنی همان کنیزک را می‌دزدد، اجنبی است. به وضوح اروپایی است! «ارزق» است. یعین کبود چشم. سبز چشم است. نصرانی است. نام عجیب «برسوم» بر خود دارد. و راوی با صفت‌های «پلیدک»، «روسیاه نصرانی» از وی یاد می‌کند. دیگر آن که رمان ونه گوت نیز مثل حکایت‌های مثلا «هزار و یک شب» لایه لایه است. برای مثال «شب مادر» را سه لایه روایت به پیش می‌برد. «سلاخ‌خانه شماره پنج» چهار لایه است و شخصیت اصلی رمان که «پیلگریم» یعنی زائر نام دارد در این چهار لایه در رفت و آمد است. مثل علی به چشم مردمان، مجنون می‌نماید، درست مثل علی بن مجدالدین دستخوش حوادثی است که از حیطه اراده او بیرون اند و مقهور قدرت‌هایی است که او را به در و دیوار می‌کوبند.



* و سخن آخر؟

ــ سخن آخر آن که ترجمه برای من به گونه‌ای زیستن بوده است. گذران زندگی بوده است. مقابله و از سرگذراندن افسردگی‌ها، دلمردگی‌ها، بی‌خوابی‌ها، دلتنگی‌ها، تنش‌ها، سوگ‌ها (به ویژه سوگ برادر جوانمرگم ــ حمید ــ) بوده است. من حتا یک بار با ترجمه ــ ترجمه «شب مادر» ــ سیگار را ترک کرده‌ام! و البته ناگفته پیداست که حق الترجمه‌ها، آن هم سر پیری و بیماری و غلت مواجب بازنشستگی، موهبتی است.

نظر شما در مورد اين خبر؟
    نسخه چاپي خبر اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد