خبرگزاري ميراث فرهنگي_ كتاب_سپيده جديري_ ساعت 4 و نيم است/ و از من چهار قرن و نيم گذشته/ به ساعتش نگاه كرد و گفت: شما بايد آقاي نانام باشيد/ به ساعتم نگاه كردم و گفتم نه/ چهار و نيم/ دقيقاً/ ولي باور كنيد كه اين من نيستم/ اين احتمالاً يك كيسه خرت و پرت است/ كه از وقت رد شده/ بي آنكه سپور را خبر كند.
بحث بر سر جهاني كردن ادبيات ايران ميان شاعران و نويسندگان ما بالا گرفته است. بحث اين است كه آيا راهكاري در اين زمينه وجود دارد؟ شاعران امروز ايران به رغم پيشرو بودنشان، به زعم بسياري از شاعران و نويسندگان خارج از كشور در دنيايي ايزوله زندگي مي كنند، فقط براي خودشان يا دوستانشان شعر مي گويند و اين شعر حتي براي همسايه شان هم قابل فهم نيست چه برسد به يك مخاطب خارجي.
در اين ميان، نانام شهروند جهان است، نه فقط شهروند جهان شعر كه شهروند جهان با تمام ابعاد آن. او 20 سالي را در خارج از ايران به سر برده و در اقصي نقاط اروپا از شرق آن گرفته تا غرب زندگي كرده است. از او تاكنون چهار كتاب شعر در خارج از ايران منتشر شده، شعرهايي كه دربردارنده تجربه هايي متفاوت و پيشنهادهايي جديد براي شاعران ما است.
نانام در كانادا در رشته سينما تحصيل كرده و حرفه اش فيلمنامه نويسي و كارگرداني است. او اشعار كتاب آخرش را به عنوان دادخواستي عليه مصرفي شدن كتاب در غرب، به جاي جلد در كيسه خريد ارائه كرده است.
* به نظر مي رسد كه هيچ گاه به تكرار تن نمي دهيد. اين از نوع واژه ها، واژه سازي ها، جمله بندي ها و سطربندي هاي شعري تان و اين اواخر حتي شكل ارائه كتابتان پيدا است. در عين حال در شعرها يا به قول خودتان “کارهايتان" * به يك فرم و زبان مشخص دست پيدا كرده ايد كه بدون امضاء نانام هم مي شود آن را بازشناخت. چگونه مي توان تنوع طلبي شخصيتي را با سبك ويژه نانامي در كنار هم قرار داد، بدون اين كه به هيچ يك خدشه اي وارد شود؟
|
شعر معاصر ما گير دارد. گير داشتنش هم به اين دليل است که هيچ وقت با هيچ مسئله اي به طور عميق و همه جانبه درگير نشده است
|
_ سوال سختي است. احتمالاً زنگ زده ام که به فرم و زبان مشخصي رسيده ام! شايد هم دارم تقلا مي کنم که از خودم – خود امروزم – جدا شوم و در اين تقلا نياز به لختي آرامش و قرار دارم. کارزار سختي است خودستيزي!
* شعر شما در عين منطبق نبودن با معيارهاي شعري که تاکنون به عنوان شعر فارسي مي شناختيم، معيارهاي شعري خاص خودش را دارد. اين معيارها را خود شعرهاي شما تعريف کرده اند و سيري منطقي را براي خود به وجود آورده اند و بر اساس همين سير منطقي است که شعرهايتان را مي شود بازشناخت. فکر مي کنم حالا بتوانيد به سوال قبلي پاسخ روشن تري بدهيد.
_ من خودم را تجزيه و تحليل نمي کنم. نويسنده اي که خودش را نقد کند به دکتري مي ماند که خودش را عمل کند! از اين گذشته من اينجا بي طرف نيستم: مثل خيلي از ناقدها، جاه طلبم و جاه طلبي سم مهلکي براي نقد است. تنها ناقد غير جاه طلبي را که مي شناسم (و ناقد بزرگي هم هست – در واقع بزرگترينشان) زمان است. و زمان براي نوشتن نقدش به وقت احتياج دارد
.
| چه شعري را "شعر جهاني" مي ناميم؟ معيارمان چيست؟ جايزه پوليتزر بردن؟ نوبل گرفتن؟ در نيويورکر و لوموند چاپ شدن؟ |
* به نظر شما شعر معاصرايران چقدر از شعر بودن و معيارهاي شعري فاصله گرفته است و آيا اصلاً فاصله گرفته است؟
_ به نظر من شعر معاصر ما گير دارد. گير داشتنش هم به اين دليل است که هيچ وقت با هيچ مسئله اي به طور عميق و همه جانبه درگير نشده (يکي دو استثناء را ناديده مي گيرم(. از اين جهت من با پيش فرض سوالت مسئله دارم: گمان نمي کنم ما هنوز به جايي رسيده باشيم که بتوانيم از شعر معاصري سخن بگوييم. چيزي به اسم شعر معاصر وجود ندارد – يا دارد اما همان قدر شعر است که باليوود سينماست!
* با توجه به معيارهاي جهاني شعر است که شعر معاصر ايران را شعر نمي دانيد؟ بسياري مي گويند که شعر ايران با معيارهاي جهاني شدن شعر فاصله زيادي دارد و دليل آن را پيچيدگي هاي شعر امروز ايران با وجود رويکرد شعر جهان به سادگي مي دانند.
_ شعر متوسط و شاعر متوسط فقط مشكل ما ايراني ها نيست. مشكل همه ملت ها است. هر سال در آمريكا 20 ميليون نفر شعر مي نويسند. چندتايشان والت ويتمن مي شود؟! تفاوت اما در اين است که در بين ما متوسط بودن نهادينه شده و تبليغ و تدريس مي شود...
| ما در کارهاي مولانا و بيدل خودمان هم فضاهاي سورئال داريم، اديسه هومر پر است از حوادث سورئال. |
آن چه كه قبل از هر چيز در يك شعر خوب آميخاي يا شيمبورسكا يا هولان جلب توجه مي كند درگيري عميق و همه جانبه شاعر با موضوع كارش است. اين درگيري تنها قدم اول است (كه يعني مهم ترين و در عين حال دشوارترين قدم): ويزاي ورود به حيطه شعر است؛ معيار نيست. اما بدون آن هيچ شعر خوبي نوشته نمي شود. نه فقط شعر خوب: هيچ چيز خوبي.
* اين جريان دادخواست شما عليه مصرفي كردن كتاب كه با ارائه کارهايتان در كيسه خريد به جاي جلد کتاب مطرح كرده ايد، چيست؟ چگونه مي شود خواندن كتاب را با خوردن همبرگر يكي دانست؟
_ در آمريکا به همبرگر مي گويند
fast food ، يعني خوراک فوري (ترجمه سر دستي است). بيشتر مردم به مک دونالد مي روند چون وقت ندارند. مک دونالد هم به مردم همبرگر مي دهد چون وقت ندارد (بخور و بزن به چاک!). در مک دونالد مسئله، مسئله تغذيه نيست: پر کردن شکم است. اين را من به عنوان يک نماد مي بينم. تفکر يعني تغذيه. خواندني که با تفکر همراه نباشد يعني لمباندن، يعني مک دونالد
. خيلي از ما حتي وقتي سفر مي کنيم هم مک دونالدي سفر مي کنيم (با تور مي رويم و تور 10 دقيقه اين بنا را و 20 دقيقه آن بنا را نشانمان مي دهد و بعد مي گويد "خوب، سفر کرديد" (ببين و بزن به چاک!) **.
اين در همه چيزمان هست: در خورد و نوشمان، در کارمان، در تفريحمان. کتاب خواندنمان هم از اين قاعده مستثني نيست البته مک دونالدي زندگي کردن در واقع آخرين مرحله در روندي است که با کالايي کردن روابط اجتماعي و فکري آغاز شد. اين روند رابطه خواننده با کتاب را به رابطه اي کالايي تبديل کرد تا رقابت فکري را جايگزين تفکر خلاقانه کند؛ خواندن به مثابه رقابت براي دستيابي به مقام و موقعيتي فکري. اين يعني وارد کردن اقتصاد به حيطه انديشه. وقتي که اقتصاد وارد اين حيطه شد، يعني وقتي که خواندي تا "کسب" معرفت کني، از انديشيدن که کنکاشي خلاقانه و غير ابزاري است دست مي کشي، يعني در کتابها به دنبال اين مي گردي که چه چيزي براي تثبيت موقعيت تو به عنوان يک عضو جامعه قابل استفاده و سودمند است.
| شعر متوسط و شاعر متوسط فقط مشكل ما ايراني ها نيست. مشكل همه ملت ها است. |
اين روند براي من پايان تفکر را رقم مي زند. از اين منظر خواندن کتاب با خوردن همبرگر فرق چنداني ندارد البته همين جا بگويم که اين تنها نمايي کلي ست از آن چه که (از ديد من) مي گذرد و اگر نه، نه همه نويسنده ها مک دونالدي مي نويسند و نه همه خواننده ها مک دونالدي مي خوانند.
* جي. جي. بالارد نويسنده معروف انگليسي هم در کتاب هايش (به ويژه كتاب جديدش) به نوعي به مصرفي شدن، مصرف گرايي و مشتري گرايي جهان امروزي اشاره مي کند اما جايي نديده ام از مصرفي شدن کتاب چيزي بگويد. اين مي تواند نظريه نويي باشد اما مسئله اين است که اين نظريه شايد تنها درباره جامعه غربي صدق کند. در کشوري مثل ايران که سرانه کتابخواني چيزي در حدود 16 دقيقه! در روز است، چيزي به نام "مصرفي شدن کتاب" وجود خارجي ندارد! اگر در ايران زندگي مي کرديد، باز هم به فکر ارائه شعرهايتان در کيسه خريد مي افتاديد؟
_ احتمالاً همان 16 دقيقه را هم مصرفي مي خوانند! مسئله کميت نيست: اين که چقدر مي خوانيم، کيفيت است: اين که چگونه مي خوانيم. اما در مورد چاپ کتاب در ايران، من واقعاً اين مسئله را ندارم. من خودم را يک نويسنده ايراني نمي دانم، نويسنده اي مي دانم که به فارسي مي نويسد. برخوردم با ايران برخوردم با کودکي ام است و برخوردم بايک گره ديگر در جهان پر گره امروز. در همين حد.
| در بين ما متوسط بودن نهادينه شده و تبليغ و تدريس مي شود. |
* در بسياري از شعرها يا کارهاي شما با فضاهايي سورئال روبرو مي شويم که از طرفي به انتزاعي بودن و از طرفي به شعر بودن آنها مي افزايد چرا که خيال است که شعر مي آفريند. نمونه اي از اين فضاها را در اينجا مي آورم: مرده ام و نشسته ام روي سرم... صورت او در بيرون اتفاق مي افتد... در وقت مرگ/ گوش هايم را مي گيرم/ و از مشت هايم مي ريزم... خود شما چقدر به آثار سورئاليست ها و اصولاً سورئاليسم توجه داشته ايد؟
_ سورئال فرق دارد با سورئاليستي .سورئاليسم يک نهضت هنري است (که دوره اش به سر رسيده). سورئال يک فضاي ذهني بي تاريخ مصرف است. ما در کارهاي مولانا و بيدل خودمان هم فضاهاي سورئال داريم:
سراغ يوسف معني در اين بيابان نيست
مگر ز چاک گريبان نظر به چاه کنيد
اديسه هومر پر است از حوادث سورئال. ويرجينيا ولف وقتي که در FLUSH از ديد يک سگ داستانش را مي نويسد يک کار سورئال مي کند…
مثل فرق بين اگزيستانسيال و اگزيستانسياليستي است. ديد و درک اگزيستانسيال هميشه بوده (از عهد عتيق). اگزيستانسياليسم ولي يک سيستم مشخص فلسفي است که براي ديد و درک اگزيستانسيال حد مي گذارد و آن را در قالب مي ريزد (يا سعي مي کند که بريزد!)
من سورئال را دوست دارم ولي سورئاليسم را نه.
* بسياري از منتقدان شعر و ادبيات در ايران مهم ترين دليل کاهش مخاطب شعر امروز را رويکرد شاعران به خلق فضاهاي تجريدي در شعر مي دانند. به نظر شما اين نظريه چقدر صحت دارد؟ آيا رويکرد دوباره شاعران به سرودن شعرهاي اجتماعي و سياسي مي تواند مخاطبان شعر دهه 40 و 50 ايران را با شعر امروز آشتي دهد؟
_ مخاطب نداشتن جزء بيست و هشتم مشکل ماست! شعر ما همان زمان هم که مخاطب داشت يا مخاطبين بيشتري داشت در بخش اعظم خود چيز سطحي و پيش پا افتاده اي بود. شعريت يک شعر ربطي به تعداد خوانندگانش ندارد - هر چند که گريز امروز مردم از شعر به بي دردي و بي فرديتي اين چيزهايي مربوط مي شود که به اسم شعر به خوردمان مي دهند.
* درباره سطحي بودن شعر معاصر ايران در پرمخاطب ترين دوره خود يعني دهه هاي 40 و 50 مي توانيد توضيح بيشتري بدهيد؟
_ فرو کاستن تجربه به عوامل بيروني، در خود ننگريستن و کلي نگري دلايلي بودند که از ديد من، شعر ما را در دهه هاي 40 و 50 به ورطه کليشه و تکرار کشيدند.
خود بودن و در عين حال از خود فاصله داشتن شرط مهمي براي "ديدن" است. شاعري که باورهايش را زياد جدي بگيرد و از آنها براي شعر ساختن استفاده کند چشم هايش را با دستمال مي بندد و شاخکهاي حسي اش را مي بُرد. و اين متاسفانه کاري بود که بيشتر شاعران دهه هاي 40 و 50 ما کردند.***
* شما در بسياري از کشورهاي اروپايي زندگي کرده ايد، شعر در اروپا چقدر مخاطب دارد؟ آيا تعداد اين مخاطبان آن قدر هست که با تعداد مخاطبان رمان رقابت كند؟
_ بستگي به كشور و دوره اش دارد. شاعراني بوده اند كه در مقاطع خاصي ميليونها نسخه كتاب شعر فروخته اند. صحبت اينجا البته بر سر "كتاب شعر" است. هستند كساني كه مي گويند امروزه شعر دوران "ركودش" را طي مي كند. من با اين نظر موافق نيستم. شعر فقط كلام مكتوب نيست. در فيلمهايي مثل “Before the Rain” (ميلچو مانچوسكي) و “Breaking the Waves” (لارس وان ترير) خيلي بيشتر شعر هست تا در خيلي از مجموعه هاي شعر. موسيقيداني مثل راجر واترز خيلي شاعرتر از خيلي از شاعران معاصر ما است. شعر را همه جا مي شود جست و همه جا مي شود يافت. ژانر خاصي ندارد. از اين رو به گمان من شعر هيچ وقت مخاطبانش را از دست نداده است.
* شعر امروز ايران در كجا ايستاده است؟ جايگاه شعر ما در جهان شعر چيست؟
_ زياد پرس و جو نکرده ام ولي فکر نمي کنم که جايگاه رفيعي داشته باشد!... حالا اصلاً چرا بايد به دنبال اين باشيم که چه جايگاهي دارد؟...
من نمي دانم "شعر جهاني" چه جور شعريست. چه شعري را "شعر جهاني" مي ناميم؟ معيارمان چيست؟ جايزه پوليتزر بردن؟ نوبل گرفتن؟ در نيويورکر و لوموند چاپ شدن؟ اگر اين ها باشد كه آن وقت بايد تأسي کنيم به سليقه جايزه دهندگان و ناشران! پس خودمان چه؟! نه، ما خودمان بايد بتوانيم تصميم بگيريم که چه خوب است و چه نه، چه "جهاني" است و چه نه. يعني خودمان بايد بخوانيم و بسنجيم و نتيجه بگيريم. نبايد بگذاريم اين کار را ديگران برايمان انجام بدهند. شيموس هيني چند سال پيش نوبل گرفت، ولي از ديد من شاعر نازلي است. آميخاي هيچ وقت نگرفت، ولي شاعر درجه يکي است. شاعران بزرگ ولي گمنامي هستند که ناشران حتي در آنتولوژي هايشان هم از آنها اسمي نمي برند. آنها چه؟... نبايد گذاشت که "صنعت فرهنگي" معيارهايش را به ما تحميل کند. ما بايد خودمان تصميم گيرنده شويم. مک دونالدي نمي شود!
* ما خبرنگارها نانام را به عنوان شاعري كه شهروند جهان است مي شناسيم. شما درباره او چه فكر مي كنيد؟
| خواندني که با تفکر همراه نباشد يعني لمباندن، يعني مک دونالد. |
_ راستش را بخواهي من او را خوب نمي شناسم!
* توضيح ميراث خبر: نانام اخيراً در مصاحبه اي كل مسئله شعر گفتنش را منكر شده و شعرهايي را كه مي نويسد "كار" خوانده است. براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به مصاحبه كوشيار پارسي با او درنشريه اينترنتي كتاب شعر.
** جامعه شناساني هستند (مثل جورج ريتزر) که اساسا جامعه غربي را به عنوان جامعه اي مک دونالدي تجزيه و تحليل مي کنند – و به درستي هم.
*** اين كار را، البته به نوعي ديگر، هنوز هم مي كنند!